چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم آخرین بار کی گریه کردم؟ آهان یادم اومد! همون شبی که اون لنگه کفش غول بچه کنار دستم بود و همه بغضی که توی گلوم بود و باعث ریختن اون همه اشک شده بود رو فراموشم کرد. نکنه دلم سنگ شده و دیگه اشکم در نمیاد؟! صبح یک دفعه دلم یکی از اون آهنگهای قدیمی رو میخواد. از اون قدیمیها که اوایل دوران دانشجویی کاستش رو پیدا کردم. شروع میکنم با خودم میخوندم و میگردم که نوارش رو پیدا میکنم. صدای ضبط رو هم زیاد میکنم. آهنگ میزنه و با هربار صدای تار حس میکنم توی قلبم یک چیزی پر میشه. احساس نشاط عجیبی میکنم. بالاخره میخونه: این کیست این؟ این کیست این؟ این یوسف ثانیست این..... اشکهام سرازیر میشه: خدایا شکرت که این همه خوشبختم.......
پارسال خیلی دلم میخواست از یلدا بنویسم. از شبهای یلدایی که این همه سالها داشتم. از اون موقع که پدربزرگ بود و انار آبلمو شده دایی کوچیکه ترکید و کاغذ دیواری اتاق رو قرمز کرد، از اون سالی که اون یکی دایی با یک عالمه خرمالو اومد خونمون و مامان هم کلی ازگیل خریده بود و منم که عاشق این دو تا میوه بودم چه فال حافظی گرفتم براشون اون شب، از شبهای یلدای قهر دور اول زندگی و از یلداهای بی فروغ و اجباری دور دوم که البته پارسال نمیتونستم این قدر راحت باشم و از احساسات بد زندگی مشترک و اون همه اجبار به تحمل خانواده اش بنویسم. وقتی پست گیلاسی در مورد شب یلدای فعلی با خانواده همسرجانش رو خوندم و مقایسه اش با شبهای یلدای قبلش بیشتر دلم خواست بنویسم. اونجا برای اولین بار بود که فهمیدم گیلاسی که این همه شاد مینویسه و هر نوشته اش ساعتها آدم رو میخندونه چندان بی مشکل نیست و احتمالاْ برای فرار از اونها این همه طنز مینویسه. خلاصه گذشت و رسید به شب یلدای امسال. من هنوزم دلم میخواد از یلداهام بنویسم، اما این طور که ظواهر امر نشون میده حالا حالاها نمیتونم. فقط برای این که کهنه نشه از شب یلدای دیشب میگم که مامان همکار جونم زنگ زد و دعوت که حتماْ باید برم پیششون و من هم رفتم بین اون همه فامیلشون که دهمشون دیگه من رو میشناسن و با خودم یک قابلمه لبوی پخته و یک شیشه ترشی زالزالک (تنها شیشه ترشی زالزالکم به عبارتی!) رو بردم و بچه های برادر و دختر خواهرش کلی از سر و کولم بالا رفتند و آخر شب هم کادوی شب یلداشون رو دادم و کلی ذوق کردند (از همون عروسکها صنایع دستی کودکان سرطانی گرفتم که دکور میز تلویزیونمه). نکته جالب این بود که طبق رسمشون برای شب یلدا سفره انداختند و همه میوه و آجیل و شیرینی و تنقلات و هله هوله رو با دیوان حافظ توی سفره گذاشتند و همه دور سفره یلدا در کردند. و البته یک باسلوق سه رنگ خیلی خوشگل هم نوش جان کردیم و حافظ باز کردیم که برایمان فرمود: سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد...
دندونهام رو روش فشار میدم و با ولع تمام می بلعم و همه دهانم با شیرینی به هم می چسبه. اسمهای متنوعی داره و من یکی بالاخره نفهمیدم فرقشون باهم چیه! باسلوق، راحتی، راحت الحلقوم و از همه بهتر مسقطی. همشون طعم خوش نشاسته شیرین دارن با مغز گردو یا خلال پسته یا پودر نارگیل. هر چی که هست از اون شیرینهای سنتی ایرانیه که من عااااااشقشـــــــــم! ما رسم شب یلدامون میوه و انار و لواشک و خشکبار بود و هندوانه. همه عشق من به آجیل چهارشنبه سوری بود و بریده های درشت راحتی که نفری یک دونه بیشتر نمی رسید. انگار از همون بچگی ولع طعمش روی دلم مونده و هنوز از خوردنش همون قدر لذت میبرم. این باسلوقهای مدرن که هرکدومش مجزا بسته بندی شده خوبه، اما به خوشمززززگی اون سنتیهاش نمیرسه. اخیراْ آجیل مجزایی برای شب یلدا تعریف شده که پر از باسلوقه. خلاصه همه این مقدمات رو نوشتم که بگم انشالله توی این شب یلدای عزای عمومی ووقتی آجیل خوردید و به باسلوقش رسیدید یادی از من بکنید
اگر هم آجیلتون باسلوق نداشت بازم یاد من بیفتید که حیف که آجیلتون باسلوق نداره
. برای همه آرزوی سلامتی و شادمانی دارم و از همین جا اعلام میکنم که آی دی کالر تلفن من خرابه و فقط آخرین شماره رو نگه میداره. اگر احیاناْ فکر کردید ممکنه قبل از ساعت نه شب خونه برسم و زنگ زدید و دیدید من نیستم فکر نکنید نصفه شب که اومدم و شمارتون رو دیدم چرا بهتون زنگ نزدم![]()
با اجازه!
یادداشت نود و یکم: این روزها....
کلاس اول و دوم دبستان همه با هم بالا رفتیم و از 4/1 شدیم 3/2. به کلاس سوم که رسیدیم و شدیم 3/3(با سوم خرداد اشتباده نشه که این خرداد ماه بدجوری کار دست ما میده اصولنی!) همون بچه ها بودیم. یکی دو نفری رفته بودند و چهار نفر که تازه اومدند مدرسه ما اومدند کلاس ما و شدیم یک کلاس سومی سی و سه نفره. دست بر قضا هرچهار نفری که اومدند کلاس ما اسمشون لیلا بود. این شد که یک دفعه چهار تا لیلا توی کلاس پیدا کردیم و به قول پدرجانمان که سر به سرمان میگذاشت هر وقت با یکیشون کار داشتیم به سبک یکی از این ترانه ها باید میخوندیم: لی لاا، لی لا، لی لا، لی لا، لی لا.(اون زمونها ترانه گوش کردن و نوار داشتن جرم بود! ادامه این آهنگ هم میخوند که پیرن گلی تنش، روسری روی سرش،.....) خلاصه بیست و پنجم آذر سال شصت و سه که بود یک ولوله ای توی بچه ها افتاد و همه دنبال تهیه کادو برای روز مادر بودند. ما که نمیدونستیم جریان چیه. اما از طرف یکی از این لیلاها(فکر کنم لیلا ش بود) گفته شده بود که در زمانهای قدیم بیست و پنجم آذر روز مادر بوده و باید برای مادرهامون کادو بخریم. عصر که رفتم خونه زن دایی بزرگه هم خونمون بود. اللا و بللا که امروز روز مادره و باید بریم برای مامان کادو بخریم. پدرجان رو راضی کردیم و دست من و خواهر جان چهار و نیم ساله مان رو گرفت و رفتیم خرازی محل که معمولاً بعضی چیزای دیگه هم داشت و اسمش لاله بود. کلی این طرف و اون طرف کردیم و بالاخره با مصیبت پولمون به خرید یک جفت جوراب نایلونی نسبتاً نازک رسید و بعد هم پدرجان پول رو بیشتر کرد و گفت یکی هم برای زن داییتون بخرید و اومدیم و سر راه هم یک شاخه میخک قرمز خریدیم و راهی خونه شدیم و اولین کادوی روز مادر رو تهیه کردیم و بعد از اون همیشه یادمون بود که بیست و پنج آآآآآذر، روز ماااااادر...
خدایا چی میشد شبانه روز به جاری بیست و چهار ساعت سی و شش ساعت بود که من به کارهام می رسیدم؟!!
بالاخره طلسم رو میشکنم و بعد از مدتها جمعه میرم دیدن مادربزرگ و منزل دایی جان. مادربزرگ از خرید چادرش میگه و من میگم که این چادرم خیلی خوب در اومد و هم سبک و راحت بود و هم دو ساله که مدام استفاده میکنم و شانسی خیلی خوب شد و این حرفها. تصمیم میگیرم بریم خونه اون یکی دایی جان. زودتر میام پایین که ماشین رو آماده کنم. چادرم لای در گیر میکنه و وقتی سعی میکنم بیرون بیارمش گوشه پایینش پاره میشه. میگم اگر ازش تعریف نمیکردم احتمالاً کسی نمی فهمید که چادر خوبیه و این طوری نمیشد!!! یادم باشه اسپند دود کنم. میریم خونه اون دایی جان بزرگ خارجکی و دو ساعتی به بگو و بخند و شیطنت. بعد مادربزرگ رو میذارم خونه اش و راهی خونه اون یکی دایی جان میشم. اونجا هم دو ساعت تموم بگو و بخند میکنیم. برای اونها که چهارساله من رو جز توی دو تا مراسم عزا و سالگرد ندیدند و قبل از اون هم از عذاب وجدان ناشی از دور اول جدایی افسردگی داشتم و قبلتر از اون هم از دست بابا که دوست نداشت زیاد بگو و بخند باشیم و رابطمون این همه گرم باشه و در نتیجه ما همیشه عین بچه آدمیزاد ساکت و آروم یک گوشه بودیم عجیبه که الان این همه شاد و سرحالم و حتی باورشون نمیشه. شب که برمیگردم میگم حتماً برای خودم اسپند دود کنم و محول میکنم به صبح و باز فراموشم میشه تا بالاخره میام سرکار. از صبح از اون روزهاست که کاملاً بی انرژی هستم. میذارم به حساب این که جمعه جبران خواب هفته ام رو نکردم و الان از بی خوابیه که این همه بی خسته ام. یکی دوساعتی که میگذره کمر درد میگیرم. میگم باز زیاد پشت میز نشستم و اون نیمچه دیسک داره خودش ور نشون میده. به ظهر که میرسه این قدر دردش زیاده و برای حرکت مجبورم دستم رو به کمرم بگیرم و آروم راه برم که هرکی می بینه فکر میکنه شش ماهه که پنج قلو دارم(!!!!) این قدر صدام خسته و دردناکه و حتی نمیتونم به دوستی که عزیزی رو از دست داده زنگ بزنم و تسلیت بگم یا با دوستی که میخواد لطفی در حقم بکنه حرف بزنم. بعد از ظهر از درد روی پام بند نمیشم و با شرمندگی به رئیس جان میگم میخوام برم. اوضاع کاری وحشتناکه و میگه اگر حالت خوب نیست خوب برو. میاد و مدارک یک سری کارهای مهم و فوری رو ازم میگیره. نیم ساعت بعد که میاد بالای سرم و به سختی بلند میشم که چیزی رو دستش بدم میگه شما هنوز نرفتید؟!! بهش میگم آخه الان چطوری برم؟! این قدر حالم بده که نمیتونم رانندگی کنم. از همدردی رئیس جان و احوالپرسی همکارجونم کمی بهتر میشم و تصور این که الان و لااقل توی این هفته بعد از اتفاقاتی که هفته پیش افتاد(که بعداً میگم چی بود) وقت مریض شدن و زود خونه رفتن نیست؛ یک کمی بهتر میشم و تا ساعت پنج ادامه میدم. میذارم کمی خلوت تر بشه و کسی نبینه که من با این اوضاع افتضاح باید تنهایی برم خونه و همسرجان نمیاد دنبالم(!!!!) موقع رفتن یکی از بچه های نگهبانی صلوات میفرسته و میگه چی شده که داری زود میری؟!! میگم نمیبینی چه حالی دارم؟! برو دعا کن دیسکم نگرفته باشه که یک هفته ای از دستم راحت میشید! ترافیک وحشتناکه و مسیر یک ربعه هر روز بیشتر از سه ربع طول میشکه. توی راه تا میام به این فکر کنم که الان تک و تنها و با این حال باید چی کار کنم یادم می افته که مگر وقتهای دیگه تنها نبودم؟!! توی تمام این سالها مگه مهمون پذیرایی نکردم و بعد دست تنها مبلها رو سرجاشون گذاشتم و بعد تا خود صبح هی کیسه آب گرمم رو داغ کردم و پشتم بستم؟! مگر مثلاً وقتی که خوب بودیم و از درد می نالیدم کم حرص خوردم و حرف شنیدم و بعد تبدیل به دعوا شد و باز من موندم و درد و تنهایی؟! پس چرا باید فکر کنم که نمیتونم تنهایی از پس مریضیم بربیام؟! مگر خدا تنهام گذاشته که دارم غصه میخورم؟! از داروخانه یک کیسه آب گرم و یک ژل پیروکسیگام خریدم و فوری کلی اسپند برای خودم و سلامتیم دود کردم و تا جوش امدن آب شامم رو خوردم و کیسه آب گرم رو گذاشتم زیر کمرم و زود خوابیدم. تا صبح چند باری بلند شدم و کمرم رو بستم یا باز کردم و جابه جا شدم و صبح که بلند شدم حالم خوب بود. صبح زود به هم ریختگیهای شب قبلم رو جمع کردم و راهی شدم. حالا دوباره از وقتی رسیدم پشت میز کمی درد دارم، اما میدونم که چیزی نیست و زود خوب میشم. اینها فقط برای اینه که قدر سلامتیم رو بدونم و از خستگی زود غر نزنم!
وقتی ساعت هشت شبه و توی بارون میری که اقلام ارسالی رو از پیک تحویل بگیری و می بینی راننده پیک موتوری با یک عالمه بادگیر و لباس که تنشه توی اتاقک نگهبانی جلوی بخاری نشسته تا پاهاش که خیش آب شده خشک بشه و گرمش بشه با خودت فکر میکنی که تهیه خرج زندگی چقدر سخته و فقط خدا رو شکر میکنی که کار مطمئن و دائمی داری که این قدر سخت نیست و تصمیم میگیری قویتر باشی و تحت هر فشاری این قدر زود اشکت در نیاد و احساس خستگی نکنی....
خسته خسته ام. از صبح اصلاً نفهمیدم چطوری گذشت. صبح از ساعت پنج بی خواب بودم و وقتی ساعت هشت و نیم خوابم گرفته بود دلم میخواست یک روز آروم پیش رو داشته باشم. وقتی از جلسه برگشتم پایین و چند تا کار رو پیگیری کردم و دیدم ساعت کامپیوتر دوازده رو نشون میده با خودم گفتم ااااااااااااه! باز دوباره موقع تغییر ساعت این خارجکی ها شد و حالا هی ساعت ها جلو میره. بعد وقتی به ساعت موبایل کاریم نگاه کردم فکر کردم تنظیم اتوماتش رو انتخاب کردم و اون هم الکی یک ساعت جلوتر رو نشون میده! بعد به ساعت موبایل و ساعت مچ دستم نگاه کردم و باورم شد که ساعت دوازده شده! ظهر با عجله چند دقیقه ای رفتم ماموریت و دقیقاً سه ساعت طول کشید! حالا کجا؟! شرکتی که برادر کوچک همسرجان(همونی که شاهد محضرمون بود) توش کار میکنه و دقیقاً همون واحدی که ایشون هست. از اونجایی که هفته پیش خانمش زنگ زده بود و احوالم رو پرسیده بود و خودش هم دقیقاً شنبه زنگ زده بود بهش زنگ زدم و گفتم که دارم میام تا از یکهویی دیدنم تعجب نکنه. بنده خدا کلی تحویل گرفت و تا قبل از اومدنم با دفتر مدیرشون هماهنگ کرده بود که هوام رو داشته باشند. غافل از این که مدیری که برای من با مدیرش هماهنگ کرده بود که بیام کلی آدم حسابی تر بود و توصیه ایشون به هیچ کاری نمی اومد. اما من مثلاً تشکر کردم. بعد هم یک سر اومد و احوالم رو پرسید. خیلی دلم میخواست که ببینه که چقدر حالم خوبه و حتی چقدر مهمم! ساعت چهار و نیم که برگشتم از خستگی نفسم در نمی اومد. کمرم هم کاملاً تا شده بود. این قدری که وقتی برای کاری رفتم و یکی از اون مدیرهای بزرگ اومد فقط بلند شدم و سلام کردم و دوباره نشستم و تمام مدتی که داشت باهام حرف میزد و کار رئیس بزرگ رو پیگیری میکرد نشسته بودم. کاری که هیچ وقت نمیکنم: نه به خاطر مدیر بودنش. که حتی وقتی آبدارچی نامه رسون شرکت نامه میاره می ایستم و نامه تحویل میگیرم. چه برسه به مراجعات از واحدهای دیگه و اون هم مدیری به اون مهمی. بعد هم که اومدم پایین یک وقت دیدم همین طوری کارم رو انجام دادم و سرم رو انداختم پایین و بدون تشکر از مسئول دفتر بالا بیرون اومدم! از وسط پله ها برگشتم و ازش عذرخواهی کردم. از بس که این دختر ماه و دوست داشتنیه. بعد کاملاً گیج و خسته مشغول نوشتن صورت جلسه صبح شدم و تمام مدت شاکی بودم که مدیر لجستیک پروژه گفت کارش خیلی زیاده و نمیتونه صورت جلسه بنویسه و افتاد گردن من که دست بر قضا دفعه پیش که ایشون نبود نوشته بودم و به به همه در اومده بود. حین نوشتن صورت جلسه یاد حرکتی افتادم که با یک عذرخواهی ساده از بودنم انجام شد و تازه فهمیدم وقتی مریم حالت تهوع میگیره از حضور در یک جلسه کاملاً مردانه و ان هم همه مدیران فوق تحصیلکرده یعنی چی. چیزی که توی تمام این ده سال سابقه کاری با وجود اون همه جلسه ای که توش شرکت کرده بود م پیش نیومده بود و امروز برای اولین بار پیش اومد. شاید هم تا حالا من متوجهش نبودم و بعد از حرف مریم کمی دقیقتر شدم و رویتش کردم! خسته و کوفته مجبور شدم دقیقاً سه بار تا بالا برم و مدرک یا نامه ای رو ببرم به جلسه برسونم. خوب ساعت شش بعد از ظهر که همه رفتند کارگر خدماتی حق داره لباس نظافت بپوشه و به تمیزکاریش برسه و نتونه نامه رو فوری بالا ببره. سرم درد میکنه. کمرم کاملاً تا شده. مچ هر دو دستم هم که مدتهاست دائم بسته است. خیلی خسته ام. دلم میخواد یکی بهم بگه خسته نباشید و انرژی بهم بده که ادامه بدم. دست بر قضا دو نفر زنگ میزنن؛ اما هم من عجله دارم که زود تموم بشه و به کارم برسم، هم به خاطر حضور همکار عتیقه نمیتونم راحت حرف بزنم. رئیس جان میاد پایین و به خانمش زنگ میزنه که از صبح دائم درگیر جلسه بده و خودش رو حسابی لوس میکنه. چی میشد الان یکی برای من یک غذای گرم آماده کرده بود و وقتی میرفتم خستگی از تنم در می رفت؟( آرزوی محال: یک آقا که همسرش شاغله عمراً چنین کاری بکنه! تازه طلبکار میشه که چرا تا این موقع سر کار بودی و چرا همه انرژی و توانت رو برای کرت گذاشتی. پس بی خیال آرزو) عتسقه میره و سنگینی حضورش که کم میشه راحت تر به کارت میرسی. دلت میخواد بگی که خسته ای. دلتن میخواد بگه این رضایت درونیه خودت که باعث شده با این همه تنش و این حجم وحشتناک کاری از کار کردنت این قدر لذت ببری. دلت میخواد فریاد بزنی که قسطهات چند ماهه عقب افتادند چون تو دو ماه و نیمه که حقوق نگرفتی و تازه تا دو هفته دیگه باید بیمه ماشین رو تمدید کنی. دلت میخواد داد بزنی که راضیم، خوشحالم، اما منم گاهی حق دارم که خسته بشم و احساس کنم که کم آوردم. دو تا همکار مرد توی اتاقت داری و تنها خانمی. اما به تنهایی بیش از چند برابر جفتشون کار میکنی و استدلال رئیس جان اینه که اونها نمیتونن کار رو جمع کنند و الان که کارها این قدر مهمه مجبوره که هم رو به تو محول کنه. حین کار گردنت از درد تیر میکشه و یادت می افته که توی جلسه بسیار مهم دوشنبه صبح ها همه مدیر و فوق مدیر هستند و فقط تو یک نفر کارشناسی. و این یعنی یک نفر باید کار کنه و به چند نفر جواب بگه. اما از خودت کیف میکنی که وقتی دنبال کاری میری جواب ده تا سوال دیگه که میدونی براشون پیش میاد اما هنوز به عقلشون نرسیده که باید بهش فکر کنند رو هم براشون میاری و متوجهشون میکنی که باید به اینها هم فکر کرد. یادت میاد که رضایتت از کار بزرگترین انگیزه ات برای ادامه است و حتی وقتی بدنت از خستگی کاملاً خشک شده انگشتهات میتونه کار کنه و فکرت هم همیشه هرچقدر خسته باشه با یک بار مرور کامنتهات این قدر جون میگریه که باز بتونه تمرکز داشته باشه و فکر کنه. دلت میخوا فریاد بزنی به خدا منم آدمم. توانم حدی داره. منم حق دارم کم بیارم، حق دارم خسته باشم، حق دارم از این همه سنگها که جلوی پام میاد ناله کنم، حق دارم دلتنگ باشم، حق دارم گریه کنم، حق دارم دلم توی این هوای بسیار زیبای بارونی و مه صبحگاهی تفریح و گردش بخواد. من خیلی خسته ام. کوه مشکلات رو تنهایی به دوشم گرفتم و با چنگ و دندون و دعای خیر دوستان زندگیم رو جمع و جور کردم و به این جا رسیدم؛ اما گاهی حق دارم از سنگینی این بار و سختی مبارزه ام بگم. حق دارم چیزی برای دل خوش کردن داشته بشام، حق دارم که محبت ببینم و تعریف بشنوم، حق دارم به این همه تلاشی که برای ساختن زندگیم کردم افتخار کنم. دلم میخواد بنویسم و فریاد بزنم، اما کارم زیاد و وقت نمیکنم. سیمای بانوی نازنین که از خوندن آخرین پست خصوصیم میگه به صدا میام و میخوام که برام کامنتی بذاره که خستگیم در بره. کامنت رو میخونم و بی اختیار اشکهام سرازیر میشه: من حق دارم دوست داشته باشم، من حق دارم دوست داشته بشم. یانجاست که همه مدارک رو همون طور روی میز رها یمکنم و مینویسم. می نویسم تا مثل همیشه با نوشتن سبک بشم و به پرواز ادامه بدم. گاهی فکر میکنم با این همه تلاش من دارم پرواز میکنم و تا رسیدن به اوج میرم. مگه نه؟....
* از نگهبانی زنگ میزنن/ دقیقاْ همون بنده خدایی که همسایه همسرجان سابق اینا بودند تا همین چند سال پیش و الان هم مادرش با قوم الظالمین سابق همسایه است/ میخواد حالم رو بژرسه و مطمئن بشه که چیزی لازم ندارم. حدس میزنم که باز همه رفته اند و من تک و تنهایم و خواسته مطمئن بشه که سلامتم یا با دیدن چراغ روشن اتاق فکر کرده که ما رفته ایم و چراغ را خاموش نکرده ایم و باید برایمان گزارش رد کند که سهل انگاری فرموده ایم!
فردا صبح نوشت: تو هیچ غم مخور از اضطرابم ای بلبل خدا که درد به ما داد، صبر هم بدهد....
آخ که چقدر مزه میده روز تعطیل که اومدی سر کار عین بچه آدمیزاد غرق کارت باشی و مشغول تلفن حرف زدن یا اس.ام.اس بازی با موبایل نباشی و عمیقاْ سرت توی کامپیوتر و اسناد و مدارک کریت باشه و وقتی در اتاق رو میزنن به خیال راحت از این که جز دوستان و همکار جونا کسی سر کار نیست و حتماْ یکی داره سر به سرت میذاره مسخره بازی در نیاری و عین آدمیزاد به کارت ادامه بدی..... بعد یکهو ببینی رئییس بزرگ بزرگ ـ که عمراْ روزهای تعطیل سر کار بیاد ـ در رو باز میکنه و احوالت رو میپرسه و میگه خسته نباشی که این روز تعطیل اومدی و برای شرکت کار میکنی!
آخ که چقدر مزه میده و میچسبه که همه همه بدونن تو چقدر کارمند نمونه هستی و قسمتی از اون تکه دلت که سوزونده شده بود که توی مهمونی دوستات نیستی ترمیم بشه!
حتماً کامیون نوشته های قدیمی که الان مدرن تر شده و با وسایل و طراحی های جدیدتری عقب کامیون و پشت سپر نیسان و گوشه اتاق بار خاور پر از این شعرهای بی وفا و سرنوشت و دنیا و اینهاست رو دیدید. این رو همه دیدید که اخیراً مد شده که روی شیشه عقب ماشین یا دعایی می نویسند یا منقش می کنند به یا زهرا و یا ابالفضل و ... بعضی ها هم که ابتکار به خرج میدن و طرحش رو روی چراغ ترمز عقب در میارن تا با هربار ترمز گرفتن یا حسین و یا امام حسن عسگری پر رنگ بشه. امروز صبح چیزی دیدم که دیدم نمیتونم ننویسم: روی شیشه عقب یک پراید نوشته بود: من قصد ازدواج ندارم !!!!!
- این نمیدونم چه حکایتیه که چند سالیه دقیقاً از فردای عید قربان و در حالی که عید غدیر به عنوان جشن بزرگ شیعیان در راهه و دقیقاً نوزده روز تا شروع ماه محرم مونده پارچه های یا حسین و کل یوم عاشورا همه جا رو پر میکنه. امسال که از لج رنگ س ب ز همه پرچمها یا سیاهه و یا قرمز. آخه ملت! این همه درسته که محرم حرمت داره، اما نه از بیست روز قبل پیش پیش به استقبال عزا رفتن و حتی فراموش کردن عید به این بزرگی!
- باز خدا جون میخواد بگه من هوات رو دارم و دوست دارم، باز ما باورمون نمیشه. دو هفته قبل ساعت هشت و نیم گذشته بود که از شرکت زدم بیرون و سوز خیلی سردی می اومد و سر خیابون پارک کردم که چیزی بخرم و بعد که برگشتم دیدم ماشین پنچر پنچره و اصلاً نمیشه تکونش داد. حالا مچ جفت دستهام رو هم از درد بسته بودم و از سرما دستهام یخ یخ بود. رفتم با آژانسی که چند قدم بالاتر بود و خواستم اگر میشه کمکم کنند و یک آقایی از آژانس اومد و چند دقیقه ای لاستیک رو عوض کرد و باز همین جا مراتب سپاس و دعای خیرم رو براش میفرستم. اما خداییش موندم خدا چقدر به من لطف کرد که توی این چند کیلومتر راه و جاده ای که شب باید برم پنچر نشد و از طرفی معلوم شدن پنچری به صبح زود توی پارکینگ خونه نکشید که من باید زود میزدم بیرون که بیام شرکت و با عجله میرفتم کارخونه (آخه سابقه رو دارید که من چند بار صبح اومدم پایین و با لاستیک خوابیده روی زمین مواجه شدم!) حالا هی من باور نکنم که خدا این همه دوستم داره و نگم خدا که من رو این قدر دوست داره، پس بی زحمت من خودم هم یک کمی خودم رو بیشتر دوست داشته باشم لطفاً!!
- روز عید قربان زیاد حوصله نداشتم و تا ساعت دو بیشتر سر کار نموندم و بعد به عنوان یک روزی که توی روشنایی میرفتم خونه و البته این قدر خسته بودم که برای مهمونی و عید مبارکی جایی نرم رفتم که پنچری رو بگیرم و دست بر قضا دیدم لاستیک جر خورده و باید یک نو بگیرم. این شد که کفش نوی خوشگل برای پراید جانم خریدم!
- میگم حالا این همه که من از کارم مینویسم و این همه ذوق میکنم و دائم محل کار هستم و مشغول کار؛ یکی ندونه فکر میکنه من الان توی خود بهشت دارم کار میکنم و چقدر کار کردنم تحویل گرفته میشه (البته میشه ها! اما نه اون قدر.) و الان شونصد هزار میلیون حقوقمه و این حرفها. یادم باشه یک پست در این مورد بگم که اینجا چقدر مشکل دارم و چقدر اذیت میشم و دو ماه حقوق عقبیم و توی افزایش حقوقه که شامل نورچشمی ها شد سهمی نداشتیم و الان از کلی کسایی که هم سابقه و تحصیلاتشون با من کلی اختلاف داره و هم نصف من هم کار ندارند دارن کلی بیشتر از من می گیرند و خیلی ها که کلی غر میزنن و نمیذارن کار انجام بشه و خیلی از این حرفها. مهم فقط و فقط اینه که از این همه کار رو انجام دادن و مرتب کردن این همه آشفتگی واقعاً لذت می برم و این حجم دیوانه کننده کار این قدر برام خوشاینده و حس خوبی میده که کم پیش میاد زودتر از نه شب به خونه برسم و حتی روز قبل از تعطیل(مثل پنج شنبه و یا دیشب) هم تا هفت اینجا هستم و روز تعطیل هم به همچنین.
- دیروز برای ماموریتی رفتم و بر حسب اتفاق از مسیر معمول نرفتم و سر از جایی در آوردم که مدت بسیار طولانی از اون مسیر سمت خونه میرفتیم و یک دفعه دلم گرفت. بعد وقتی رئیس بزرگ عید رو بهم تبریک گفت یک دفعه جرقه ای توی ذهنم زد و آن چنان حالی بهم دست داد که فقط دلم میخواست بنویسم: یاد سال 84 افتادم. توی آخرین روزهای دی ماه که هوا سرد سرد بود و شب عید غدیر توی وبلاگ قبلیم نوشتم خدایا ممنونم از این هدیه عیدی که از حوض غدیر بهم دادی. اون شب شبی بود که همسر جان که سابقاً همسر جانم نبود ازم خواست که دوباره همسرجانش بشم و من که اون همه بی قرار عشق بودم و اون همه خوشحال که با این چیزها که بر سرش رفته قدر من را خواهد دانست و با این همه تنهایی که کشیدم عشق چاره سازم خواهد بود وبه زودی خوشبخت ترین زن دنیا خواهم بود. هرچند که الان نیز بسیار شاکر خدای خوبم هستم و باز هم معتقدم که خوشبخت ترین زن روی زمین هستم: هم عشق را تجربه کردم، هم بعد از این همه مشکلات و عذاب زندیگم را به تنهایی ساختم و هم اینک با داشتن کاری که دوستش دارم و دوستانی که از آب روان بهترند در باغچه آرامشم زیباترین روزها و آرام ترین زندگی را دارم.
· پی نوشت: خط بعدی لطفاً
- چند وقت پیش آشنایی که به نوعی خودش رو باعث اینجا اومدن من میدونه و بعضاً مقصر که اینجا این طوری شد و حقوق عقب بودیم و این حرفها (هرچند که نه او باعث اینجا آمدنم بود و نه اوضاع الان به آن بدی است که او فکر میکند و نه آنجا که بیرون آمدم الان حال و روز خوبی دارد) اس.ام.اس زد که آشنایی پیدا کرده که خانمش فلانجا کار میکند و میخواهد بگوید برای من کاری پیش خانمش دست و پا کند. بگذریم که فلانجا یعنی همانجایی که الان همسرجان (جان سابق البته) مشغول تحصیل است برایش با عصبانیت پیغام زدم که من ازت خواستم برام کار پیدا کنی؟!! گفت که احساس عذاب وجدان میکند و من با این همه استعداد(!!) الان باید مدیر باشم (طفلی بعد از این همه سال نمی داند مدیر بودن ربطی به استعداد آدمها ندارد!) و وضع کارم خوب نیست. گفتم که الان تاثیر گذاریم کمتر از مدیر نیست و اوضاع کار هم خیلی خیلی خوب است. برایم جوابی فرستاد که بسی جالب بود: تو همیشه خودت رو طوری نشون میدی انگار که راضی هستی از بس که صبوری......
- وقتی شبهای عید میشه به طور ویژه یک نفس راحت میکشم و خدا رو خاص شکر میکنم که توی اون زندگی نیستم و مجبور نیستم با شیرینی و میوه برم دیدن خانواده اش و تبریک عید بگم. نفس این کار اصلاً بد نیست: اما این که بشه یک وظیفه که کمی دیر و زود شدنش گناهی بزرگتر از قتل نفسه و فقط او خانواده ای دارد که باید به دیدنشان رفت و دیدن و زنگ زدن به خانواده ات که هیچ، حتی تو هم عید نداری و نه با شیرینی و گل تبریک عید بشنوی و نه از کسی عیدی دریافت کنی کم عذاب آور نیست. بسیار خوشحالم که مجبور نیستم و الان اگر توانستم به دیدن کسی میروم و اگر هم نشد آن اجازه دارم که با خیال راحت تلفنی عید را تبریک بگویم....
- خیلی حرف دارم، اما نا سلامتی روز تعطیل اومدم که در آرامش به کارهام برسم نه این که سر درد دل بگشایم و کیبرد بدبخت کامپیوتر رو عذاب بدم!
بعداْنوشت: خدا رحمتت کنه و یادت به خیر و روحت شاد که دنبال اس.ام. اسی که دو سال پیش برای عید غدیر فرستاده بودی میگشتم و چشمم به این جمله خورد و حسابی غرقش شدم:
فرقی نمیکند که گودال آب کوچکی باشی یا دریای بی کران: زلال که باشی آسمان در تو پیداست...
چند سال پیش، یعنی دقیقاً اون زمونها که برای اولین بار متاهل شده بودیم یکی از همکارن که الان هم دوستیم و سالی یک دوباری با هم حرف میزنیم یک مربای سیب آورده بود که مامان جونش درست کرده بود و خیلی خوشمزه بود. ما هم خوشمان آمد و درست کردیم. فقط اشکالش این بود که جزء مرباهای خیلی شیرین میشه. بعد پارسال من یک دفعه در یک زمانی که چند عدد کیوی لهیده داشتم تصمیم گرفتم با مقداری سیب مخلوط کنم و مربا درست کنم. بعد دیدم بهتره که تبدیل به مارمالاد بشه و نشستم چند تا سیب پوست کنده رو با کیوی رنده کردم ( والبته نصف سیبها حین رنده شدن توسط بعضیها ـ .... جان سابق البته! ـ خورده شد!) بعد اینها رو با هم مخلوط کردم و مربا درست کردم و نتیجه اش شد مربای سیب و کیوی ملس یا همون ترش و شیرین. بعد امسال که اخیراً بنده صبحانه خور شدم و ذوق مربا درست کردنم اجازه بروز پیدا کرده (چون قبلاً زیاد نمیخوردم طبیعتاً درست کردنش هم معنی نداشت) دوباره یک ظرف مربای سیب و کیوی درست کردم و برای این که این مشک توسط دیگران هم بوییده شود یک ظرف آوردیم سرکار و دادیم جماعت به عنوان صبحانه میل کردند و کلی تعریف کردند. بعد هم به بعضا گفتیم که چه کار کردیم و ایشون کپی برداری کردند و رفتند با کیوی و سیب و گلابی و لبو مربا درست کردند و به نام خودشون ثبت اختراع کردند
(خانوم ما ارادت فراوان خدمتتون داریم و همین جا اعلام میکنیم که ترشی زالزالک و ذغال اخته رو از شما یاد گرفتیم و البته به جاش ترشی آلبالو خشکه و بامیه و لوبیا و بندری با آب گوجه رو بهتون یاد دادیم!!!!![]()
) خلاصه اگر دلتون یک مارمالاد ترش و شیرین خوشمزه خواست مقداری کیوی و سیب رو با هم آسیاب یا رنده کنید و با مقادیر لازم شکر بگذارید مدت فراوانی بپزد. اگر کیوی ها سفت بود و زیاد آب نداشت کمی آب بریزید چون زمان نسبتاً زیادی باید بجوشه تا سیب کامل بپزه و با کمی آب باید مانع سوختنش شد.
حالا درسته که این روزها سرم خیلی شلوغه و رزهای تعطیل هممیام شرکت، اما وقتی شب ساعت 9 میرسم خونه با خودم فکر میکنم که خوب این نمیشه که من تا این موقع سرکار باشم و بعد هول هول چیزی بخورم و بخوابم تا فردا که برم سر کار! خوب همه زندگی این نیست! اینه که معمولاً تا دوازده و یک بیدارم (البته بعضی شبها هم خسته ام و زود میخوابم. مطمئناً نمیشه این همه بی خوابی کشید و باز هم سرحال بود!؟) خلاصه توی این مدت باز هم کلی به امور سلیقه ای منزل میرسم و کلی هنر از خودم ساطع میکنم. هر روز که سر نهار یا سالاد گل کلم داریم یا لبوی داغ پخته یا ژله و گاهی هم خورش به به جای کباب کوفتی(همون کباب کوبیده ایست که در محل کار همه سرو می شود و فقط چربی است و حاصلی ندارد جز سنگینی معده و من اسمش رو گذاشتم کباب کوفتی. خداجونم ببخشید که ناشکری میکنم، اما به خدا خوردنش ناشکری بزرگتریه با آسیبی که به کل سیستم گوارش و روحیه آدم میزنه) اینه که ملت میگن از وقتی بیشتر سر کار هستی انگار استعدادهات شکوفاتر شده!
قدیمها بنده یک بخشی توی وبلاگ جانم داشتم با عنوان طعمها و رنگها و دستور غذاها و مخلفات اختراعی خودم رو مینوشتم الان مدتهاست که وقت نکردم از اختراعات و اکتشافات خوراکیم بنویسم و از این طرف هی پای تلفن شرح اکتشافات رو میگم و ملت از اختراعاتم الگو برداری میکنن و کلی شاخ و برگ به اکتشافتم میدن و هیچ جا هم پنتنتش ثبت نمیشه که به نام منه! ( مریم جان البته اصلاً منظورم شما نیستی هـــــااااا! ـ آیکون چشمک و زبان و کلی چیزای دیگه) القصه با خودم فکر کردم بیام و دوباره بخش طعمها و رنگها رو فعال کنم و از تجربیات اختراعی و ترکیبات اکتشافی خودم بنویسم (بالاخره هر چی باشه با نسل کیمیاگران نسبت داریم دیگه ـ به قول معروف دو نقطه دی!!) حالا معلومه دوقتی من از مربای دوجزییم بگم و مریم بانوی با سلیقه بیاد یک مربای شش جزیی خوشرنگ درست کنه میتونم ادعا کنم که از من یاد گرفته دیگه! مگه نه؟! (حالا چشمک و این حرفها)
به هر حال بعد از این همه سخنرانی همین جا اعلام میکنم که بخش طعمها و رنگها رو به زودی دوباره فعال خواهم کرد.
عجالتاً با اجازه تا بعد!
از صبح این قدر این طرف و اون طرف دویدم از خستگی نفسم در نمیاد. از تغییر دکوراسیون و کوه کاری که جمعه توی خونه کردم هم هنوز کمر درد و مچ درد دارم. صدام هم پای تلفن کاملاْ خسته است. این وسط یک دفعه یادم می افته که باید یک تلفن کاری به دوستی بزنم و راجع به چیزی که گفته بود سوالی بپرسم. موبایلش رو از حفظ میگیرم. زنگ اول که میخوره یکهو چشمم روی ال. سی دی تلفن شرکت توقف میکنه و برق از سرم میپره! فوری تلفن رو قطع مکینم و ضربان قلبم به صدو سی تا میرسه و دست و پام شروع میکنه به لرزیدن. خیلی سریع شماره دوستم رو میگیرم و سعی میکنم حواسم پرت بشه. با خودم فکر میکنم که بعد از شش ماه چطور هنوز شماره پیش فرض موبایل برای من شماره ایشونه و چرا وقتی بی هوا شماره ای رو میگیرم ناخودآگاه شمارشه؟!! همکاران رفتند و دیگه هر تلفنی که زنگ بزنه باید خودم جواب بدم. فقط خدا خدا امیدوارم با شماره های محل کارش اشتباه بگیره و نفهمه که من بهش زنگ زده بودم. هرچند که توی این مدت چند باری موبایل زنگ خورده و دیدم شماره محل کارشه و بلافاصله قطع شده. یعنی برای ایشون هم هنوز شماره پیش فرض شماره منه. پس امیدوارم بفهمه که بعد از این همه سال که دائم این شماره رو گرفتی ممکنه از روی اشتباه و حواس پرتی دوباره اون شماره رو بگیری و به چیزی نگیره یا نخواد زنگ بزنه پیگیری کنه. خدا جون میشه لطفاْ فکر کنه که شماره های محل کار خودشون بوده و من نبودم؟! خدایا تو که این همه کارت درسته میشه این یکی رو هم درستش کنی؟....
(چهار رقم اول شماره تلفن محل کارمون دقیقاْ یکیه. بعضی از شماره های تلفن خانه مرکزیشون فقط توی دو رقم آخر با ما تفاوت داره و بارها شده که نامه اوننها رو برای ما فاکس کرده باشند. احتمالش زیاده که دقت نکنه و متوجه نشه که تلفن شرکت ماست یا خودشون. فقط اگر هنوز شماره مستقیم خودمون ـ که من الان باهاش زنگ زدم ـ رو به نام خودم ذخیره نکرده باشه که اسمم بیفته!)
فقط جهت ثبت در تاریخ: من هنوز مشغول کارم!
بعداْ نوشت: ای بابا! درسته که ما اصولاْ یک عمره که سر کاریم! اما این مشغول کارم که نوشتم یعنی من الان و این ساعت شب هنوز در محل شرکت مشغول انجام وظایف محوله و امور جاری هستم!
وای خدا جونم چقدر باید شکرت کنم که این همه ماهی و خودت میدونی همه چیز رو چطوری درست کنی؟!!
جاری کوچیکه(همون که مغضوبه و رفت و آمدی با هیچکدوم از اقوام الظالمین نداره) یک غده توی پاش داره که نزدیک رگ سیاتیکه و خیلی دردناک شده و باید زودتر عمل بشه. هزینه عمل حدود بیست میلیونه. هفته پیش با حال بسیار نزار زنگ زد که نیاز به وام داره و من میتونم ضامنش بشم یا نه. منم که دل رررررررررررحم! میگم آره. از شرکت معرفی نامه میگریم و با فیش حقوقی و کپی شناسنامه براش میفرستم. بعدش هم هی خودخوری میکنم که بحث یک ذره و دو ذره نیست که! میخواد پانزده میلیون وام بگیره. تازه من که در حال تصمیم گیری برای قطع هرگونه رابطه ای با اون آدمها هستم این طوری تا پایان برگشت وام نمیتونم. خلاصه از این طرف قول داده بودم و مدارک فرستاده بودم و از این طرف دلم نمیخواست. از طرفی هم چون برای جراحیش میخواست و درد داشت دلم نمی اومد دعا کنم که وامش جور نشه. خلاصه هی میگفتم خدا جونم خودت میدونی!
یادم رفت از جریان این وام بگم: این همکار ما ص یک آشنای خیلی خیلی مهم توی صندوق ثامن داره. سال 86 که ما دنبال خریدن یک خونه کوچیک بودیم پیشنهاد کرد که اونجا حساب باز کنیم و وام بگیریم. همسرجان هم هی میگفت که عجله داریم و باز کردن حساب طول میکشه. خلاصه با اصرار بنده که خوب اگر زودتر خونه پسندیدیم وام نگرفته پول رو پس میگیریم. خلاصه این شد که توی یک روز گرم مردادماه خودم راهی مرکز شهر شدم و یک حساب مشترک دو نفری باز کردم و بعد هم وام خودروییم رو که گرفتم ریختم توی اون حساب و به همون نشون که وقتی خواستیم قولنامه کنیم چهارماه گذشته بود و توی این مدت سقف وام از ده میلیون به پانزده میلیون افزایش پیدا کرد ( والبته که خرید خونه اصلاً با فکر و برنامه ریزی من انجام نشد و من هیچ نقشی در این مورد نداشتم!!!) خلاصه موقع گرفتن وام چون حساب مشترک بود و اقساط وام هم خیلی سنگین می شد قرار شد وام به نام همسرجان باشه و یکی از سه تا ضامنش من باشم. (البته بنده هنوز هم ضامن این وام هستم که بیشتر از یک سال از وامش مونده و بنده یک چک بیست و سه میلیونی بابت ضمانتش توی صندوق ثامن دارم) این گذشت و ماه پیش یکی از همکاران خدماتی وام خواست و همین ص براش جور کرد و قرار شد من به عنوان یکی از دو تا ضامنش باشم و بنده یک چک چهار میلیون و نیمی بابت ضمانت وام دو و نیمی این بنده خدا دادم. یعنی من الان ضامن هفده میلیون و نیم وام توی صندوق ثامن هستم و دو تا چک جمعاً بیست و هفت و نیم میلیون اونجا دارم. این رو از این طرف داشته باشید!
امروز صبح جاری کوچیکه زنگ زده که ثامن مدارکت رو بررسی کرده و گفته ایشون قبلاً ضامن یک وام دیگه توی صندوق ثامن بوده (دقت کنید نگفت ضامن دو تا وام!!!) و نمیشه الان وام شما رو ضمانت کنه و تو نمیتونی ضامن وام بشی. وقتی گفت من فقط با تعجب گفتم: جداً؟! راست میگی؟!.... و توی دلم فقط گفتم قربونت برم خدا که خودت میدونی چطوری همه چیز رو درست کنی!
* از بابت این که به خاطر کم شدن یکی از ضامنها مجبوره به جای پانزده میلیون، ده میلیون وام بگیره و توی این شرایط درد و مریضی کلی هم مشکل مالی پیدا میکنه ناراحت شدم. اما از این که به خاطر یک ضمانت مجبور نباشم رابطه ام رو جدی باهاشون ادامه بدم و خدا کمکم کرد واقعاْ خوشحالم.
ساعتها پیاده روی کردم. بعضی جاها مناظر واقعاً زیبا بود: هوای عالی و درختان رنگارنگ پاییزی. بعد یک دفعه میرسم یک جایی که میبینم با دوستان دانشگاه و هم کلاسیهاش هستند. می بینمش که بلوز نفتابی رنگ آستین کوتاهش رو پوشیده و موهاش رو هم تازه کوتاه کرده و مرتبه. میدونم که مال من نیست. راهم رو کج میکنم که نبینمش. اما بعد بخودم میام و میبینم سرم رو روی سینه اش گذاشته و نوازشم میکنه. خودم رو از بین دستهاش بیرون میکشم و میخوام برم: با چشمهای پر از اشک ازم میخواد که پیشش بمونم. بهش میگم که نمیخوامش و دیگه مال اون نیستم. خواهش میکنه. لحنش سرشار از غم و تنهاییه و مرتب بهم میگه نرو، پیش من بمون. بهش میگم دیگه خیلی دیر شده، اما باز تکرار میکنه که نرو. به خاطر خدا بمون! چرخی میزنم و دنبال پتوم میگردم و خیس عرقم. بعد انگار تازه فهمیدم چه خبره. به ساعت نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم یعنی چی؟!! یک کمی آب میخورم و میگم هنوز دو ساعت دیگه وقت دارم که بخوابم.....
هفته قبل نمایشگاه تخصصی بود و حتماً باید میرفتم. در طول هفته که کار زیاد بود و نشد. این شد که جمعه رو گذاشتم برای این کار. وقتی رفتم دیدم خیلی کمتر از سالهای پیش شرکت کننده داشته و خیلی از شرکتهای مطرح و صاحب نام نیستند. غرفه شرکت قبلیمون سر زدم و چند نفری از همکاران رو دیدم. فهمیدم که انجمن مربوطه در اعتراض به واردات بی کیفیت از چین و تایوان نمایشگاه رو ت ح ری م کردند. خلاصه این شد نمایشگاهی که سالهای قبل یک روز برای دیدنش کفایت نمیکرد حالا دیدنش سه ساعت هم وقت نبرد. خلاصه حیفم می اومد که با این همه راهی که اومدم و جای پارکی که به سختی پیدا کردم و پول پارکینگ و بلیطی که خریدم هدر بره!! همزمان سه تا نمایشگاه دیگه هم بود که دوتاش ارزش دیدن داشت: شوینده و بهداشتی و فرش و گلیم. شوینده ها که غلغله بود از صف گرفتن اشانتیون دستمال کاغذی و شامپوی مسافرتی. نمایشگاه فرش ماشینی و گیم بهتر بود. درسته که فرش دستباف و گلیم سنتی یک چیز دیگه است، اما دیدن اون همه نقش و نگار خالی از لطف نبود. اتفاقاً خیلی وقت بود که دلم میخواست یک نیمچه گلیمی برای اتاق خواب بگیرم و روی موکت بندازم. اما یک دلیل بسیار مهم برای پشت گوش انداختن داشتم: پارسال که میخواستم برای ورودی خونه که یک راهروی تقریباً چهار متر و نیم در یک متر و نیم بود پوششی تهیه کنم کلی گشتیم و گشتیم و بالاخره یک جور فرش گلیم ماشینی خیلی زیبا گرفتیم. یعنی دو تا گرفتیم و پشت سر هم انداختیم و دورش هم که سنگ بود. اون طرحی که گرفتیم قشنگترین و خوشرنگ ترین طرحی بود که بعد از چند ماه گشتن پیدا کردم. دست بر قضا به جز زیباییش، رنگی که بیشترین همخوانی رو با رنگ بندی منزل فعلی داره همون مدلیه که پارسال خریده بودیم. خلاصه این بود که هر وقت توی اتاق نماز میخوندم و پام روی موکت درد میگرفت یک بار یادآوری میکردم که باید بگیرم و حیف که چی بگیرم. خلاصه سیدم به غرفه همون شرکت و فرش گلیمهاش چشمم رو نواخت و روی میز نگاه کردم و دیدم یک سری مدلها هم روی میزه. چشمم افتاد به اون طرح زیبایی که پارسال خریده بودم و دستی روش کشیدم و نگاهم روش خیره موند. رفتم توی اون روزها و اون خونه و ...... با دل گرفته از مسئول غرفه پرسیدم اینا الان متری چنده؟! جواب که داد گفتم ولی من پارسال خیلی گرونتر از این گرفتم! گفت خوب شما از مغازه خریدید! گفتم پس میشه آدرس دفتر مرکزیتون رو بدید؟! اشاره کرد به همکارش و گفت از ایشون بگیرید. بعد به همکارش گفت یک کاتلوگ از نقشها رو به خانوم بدید. جلوی اون یکی میز کمی معطل شدم و میخواستم برم که الکی معطلم کردند! بهم اشاره کردند که صبر کنید خانوم! وقتی غرفه خلوت شد یک کیسه داد دستم و گفت فقط لطفاً کسی متوجه نشه! چند تا کاتالوگ از طرحهاشون بود به علاوه یک گلیم پنجاه در هشتاد سانتی سرمه ای و کرم! کلی ذوق کردم و گفتم درسته که از لمس و دیدنش اون همه دلم گرفت؛ اما یک اشانتیون به این زیبایی گرفتم تا هربار میبینمش به لطف اون نمایشگاه فکر کنم نه افسوس اون همه سلیقه که برای درست کردن اون زندگی گذاشته بودم.....
مدتها بود قصد داشتم به وبلاگ سر و سامان بدهم. میخواستم همه یادداشتهای خصوصی قدیمی که توی پرشین نوشته بودم و اینجا پست موقت بود رو تبدیل به پست خصوصی کنم و بعد هم پس ورد وبلاگ رو عوض کنم. امروز که دیدم سرم خلوته و فرصت دارم رفتم سراغ آرشیو و از نوشته های بهمن ماه جلو اومدم. حین کات کردن از متن اصلی و انتقال به ادامه مطلب و پس ورد گذاشتن چند خطیش رو هم میخوندم. از خوندنش حالم واقعاً بد شد. یادداشتهایی که از اوضاع زندگی آن روزها(بهمن و اسفند) نوشته بودم و آن همه رنج بی تفاوتی و عذابی که از توهینها می دیدم. بعد با دیدن یکی دو تا از نوشته ها ناخودآگاه اشکم سرازیر شد(خصوصاْ یادداشت بیست و نهم) و اصلاً ملاحظه نکردم که همکارم که کنار دستم نشسته پیش خودش چه فکری میکنه. همون لحظه تلفنم زنگ زد و همکاری که دو هفته پیش عروسیش بود کاری داشت. با صدای بغض آلود جوابش رو دادم و بعد از تلفنش یک لیوان آب خوردم و بهش زنگ زدم و سر به سرش گذاشتم که یادش بره صدام چقدر بغض آلود بود. تمام نوشته های پست موقت رو به خصوصی منتقل کردم و پس ورد همه پستهام رو هم عوض کردم. پس ورد وبلاگ پرسین که کپی همین خصوصیهاست هنوز همون قبلی است و عوض نکردم. دلیل عمده این تعویض هم اینه که حس میکنم نامحرمی که دلم نمیخواست اینجا رو بخونه پس ورد رو پیدا کرده. میدونید که پس ورد رو فقط به دوستانی که میشناسم میدادم. اما یک بار کسی با نام یاس برام کامنت گذاشته بود که نمیشناختمش و دقیقاً مصادف بود با زمانی که سیما بانو پس وردم رو خواسته بودند و قرار بود براشون ای میل بزنم. یک روز صبح که با عجله اومدم و دیدم کامنت دادند که هنوز دستشون نرسیده با عجله ای میل زدم و توی این عجله اشتباهاً آدرس یاس رو وارد کردم و از اونجایی که دیگه از این یاس خبری نشد این شد که تصمیم گرفتم دست نامحرمان رو از این صفحه کوتاه کنم! با خصوصی دار شدن بلاگفا دیگه لزومی به حفظ پرشین نمی بینم و به زودی اونجا رو حذف میکنم....
قصد نوشتن داشتم از حالی که موقع خوندن اون نوشته ها و یادآوری اون روزها بهم دست داده بود که گفتن از پس ورد و تغییر وبلاگ رشته سخن رو از دستم به در برد و باعث شد تا فقط بگم: خداجونم: قربونت برم! مادر و پدر کسی که وبلاگ رو اختراع کرد رو با خودش و هفت نسل قبلتر و بعدترش رو بیامرز و مستقیم ببر توی بهشت که باعث شد گوشه ای از احساس و مشکلاتمون ور بنویسیم و این روزها با خوندنش همه چیز جلوی چشممون زنده بشه! چون درسته که من اصولاً دوست داشتم که بنویسم، اما وبلاگ نوشتن باعث شد که حتی در بی حوصله ترین و بدترین شرایط هم چند خطی بنویسم که امروزکمک کنه تا اون همه حس و صحت تصمیم گیریم و افسوس از نابود شدن اون همه عشقی که داشت به خاطر غرور و خودخواهیش رو به یاد بیارم. خدایا بابت این همه لطفت سپاس....
* پس ورد جدید رو به مرور به همه دوستان میفرستم. اگر کسی رو از یاد بردم یا خرابی اس.ام.اس و اشکال کامنت گذاری باعث شرمندگیم شد بی زحمت یادآوری کنید.
وقتی از در خونه بیرون میام با همه توان هوا رو داخل میکشم و شکر میکنم بابت این همه لطافت و زیبایی. وقتی از جاده وارد فرعی میشم و نگاهی عمیق به مسیر بارون زده و درختهای زرد و قرمز کنار راه می اندازم حیفم میاد که بین این همه زیبایی باید برم سر کار و نفهمم کی شب میشه.
ص بلند میشه و کل لوردراپه جلوی پنجره رو کنار میزنه تا با هربار سر برگردوندن بتونیم نم نم بارون رو ببینیم و باور کنیم که با وجود همه مشکلات زندگی واقعاً زیباست و این طبیعته که به همه چیز زندگی می بخشه.
دو ساعتی از غروب گذشته و هوا کاملاً تاریکه. میخوام برم کاری انجام بدم و از پله ها که بالا میرم چشمم می افته به محوطه پشت ساختمون: برگهای زرد چنار خیس لا به لای چمنها توی نور ضعیف لامپهای وسط یاغچه برق میزنن و از دیدن اون همه زیبایی لذت میبرم و با خودم فکر میکنم که چرا نمیتونم این روزهای رنگارنگ پاییز رو توی طبیعت باشم و از بودن در بین این همه لطف خدا استفاده کنم. بعد با خودم فکر میکنم که کار جوهر آدمیزاده و مهم اینه که نذارم عمرم تلف بشه: چه لذت بردن از زیباییهای طبیعت خداوند باشه و چه شادمانی از کار کردن و مفید بودن که اون هم جلوه ای دیگر از لطف خداست.....
فردا صبح: هر بار که سرم رو برمیگردونم و از پنجره بیرون رو نگاه میکنم که کاج جلوی پنجره سبزه سبزه و برگهای زرد و سرخ چنار و توتی که دورترن توی باد چه تکانی میخورند و اسمون این همه آبی و زیباست و تک لکه های سفید ابر چقدر این آبی رو دلنشینتر کردند نفسم بند میاد از این همه زیبایی. سرم رو به کارم گرم میکنم و میگم خدایا شکرت....
این پست فقط برای این نوشته می شود که آخرین پست جاری روی صفحه شرح حال دلتنگیهایمان نباشد و ارزش دیگری ندارد!
(یک عالمه حرف دارم برای گفتن و نوشتن و حیف که وقت ندارم. خصوصاْ که سالروزهایی بوده و حسهای خاصی و یک عالمه حس و حرف نگفته.... امیدوارم که بتوانم که بنویسم)
· امور اداری کارکردهای ماه رو جمع کرده بود و سوال کردم که اضافه کاریم چقدر بوده و بعد که شنیدم کلی متعجب شدم! از بیستم مهرماه تا بیستم آبانماه بنده نود و سه ساعت و نیم اضافه کاری داشتم. با احتساب این که ساعت عادی کارکردمون 9 ساعته حساب کنید بنده چند ساعت در منزل بودم!!
· وای که چه حالی ازت گرفته میشه که از ساعت شش صبح بیدار باشی و بعد آخرش هم دیر سرکار برسی و تاخیر بخوری! صبح قبل از شش بلند شدم و با خیال راحت برای خودم صبحانه گذاشتم و بعد که به این فکر کردم که امشب دیر میام و فردا نهار شرکت رو نمیشه خورد و حتماً باید غذا درست کنم کله سحر پیاز داغ درست کردم و دال قرمز عدس ریختم و یک نهار خوشمزه و متنوع برای فردا نهار حاضر کردم. بعد هم خوش و خرم راه افتادم اومدم بیرون که زود برسم و سر راه برم بانک. حدود نصف راه رو که اومدم یکهو یادم افتاد گاز رو خاموش نکردم و مجبور شدم توی جاده قدیم کلی جلو برم تا یک جا بتونم برگردم و بعد مسیر برگشت دو برابر و نیم طول کشید از بس ترافیک بود و بعد هم رفتم بالا و دیدم گاز رو خاموش کرده بودم(!!!!) بعد پام رو گذاشتم روی گاز و موندم پشت ترافیک و دیر رسیدم.
· پنج شنبه بعد از غروب(!!) بالاخره موفق شدم بعد از یک هفته که چراغ ترمز روشن شده بود پراید جان باوفا رو ببرم و لنتهاش رو عوض کنم. همه تعمیرگاههای اون خیابون در حال تعطیل شدن بودند. چرخ سمت چپ رو که باز کرده بود دیدم دو نفر موتور سوار اومدند و یک تایر رو توی تاریکای کوچه کناری گذاشتند و چشمشون به اطراف بود. پسر جوان صاحب تعمیرگاه که داشت لنت رو در می آورد شروع کرد به غر زدن که باز اینا یک لاستیک بلند کردند و فوقش ده تومان بفروشند و آخه با این همه اذیت می ارزه که آدم کار خلاف بکنه؟!! موتور سوارها چند دقیقه ای سرک کشیدند و رفتند و اومدند. بعد اشاره کردند و پسر تعمیرگاهی یکهو از دور یک چراغ گردون دید و گفت آمارتون رو دادن! فرار کنید! بعد که رفتند به همکارش گفت اگر پلیس اومد بگو یکی اومد اینجا گذاشت و در رفت. انشالله که برمیگرده به صاحبش!
وقتی موبایل رئیس جانمان زنگ زد و ایشان خودشان را لوس فرمودند و گفتند سلام عزیزم، چطوری؟! اشکهای من بی مقدمه و با شتاب پرتاب شد روی زمین و دیگه نشنیدم چی بهش گفت! همین!!
...............
چند دقیقه بعد: اشکهامون همین جوری سرازیر بود و هی با دستمال مشغول پاک کردن انواع آب های شور از صورتمان بودیم که رئیس جانمان از پشت پارتیشن آمد بیرون و ما رو با همون چشمهای پف کرده دید و گفت خداحافظ و رفت که بره خونه پیش همسرجانش.....
وسایلم رو جمع کردم و کامپیوتر رو خاموش کردم که برم یکهو چشمم افتاد به یک لنگه کفش که کنار دستم گذاشته بودم و چنان به خنده افتادم که تا خود خونه نتونستم خودم رو کنترل کنم از قهقهه ای که میزدم!!!!!!!!!!
(داشتم نمونه اقلام ایمنی مثل ماسک جوشکاری و عینک ایمنی و ماسک فیلتر دار رو کد میزدم که بفرستم کارخونه بچه ها تست کنن، یک لنگه از کفش ایمنی رو گذاشته بودم روی میز و یادم رفته بود کد بزنم!!!! ولی یک لحظه تصور کنید یک کفش ایمنی پنجه آهنی سایز غول بچه روی کازیه کنار دست من!!!!!!!)
حسابی گرم کارم و حالم خوبه خوبه. همه چیز رو به راهه و هیچ مشکلی نیست. اما نمیدونم یک دفعه ای از کجا یک چیزی میاد قلبم رو چنگ میزنه و دلم میگیره. هیچی فکر میکنم که چرا این طوری شد هیچ چیزی پیدا نمیکنم: توی کار که مشکلی ندارم، با مامان جون که تازه حرف زدم و حالش خوبه، به تاریخها که فکر نمیکنم و علیرغم مهم بودنش گذاشتم که فردا بهش فکر کنم، هیچ مطلبی نخوندم، عکسی هم ندیدم. اما نمیدونم چزا این چنگ چرا هی محکمتر میشه و قلبم رو بیشتر فشار میده و حین نوشتن یکی از اون احتراماً به استحضار می رساندها اشکم تا گونه هام میاد پایین و مبهوت میمونم که چی شد که این طوری شد؟! کجای دنیا یکی دلش خیلی گرفته که به خاطر اون دل من هم یک دفعه این طور گرفته شده و به حال خودش نیست؟!....
* بعداْ نوشت: دلم برای شنیدن اسمم تنگ شده. دلم میخواد یکی با همه احساس صدام بزنه و در جوابش بگم: جان دلم! مهم نیست کی باشه. فقط یکی منو با احساس صدا کنه، حتی شما دوست عزیز!
* بعداْ تر نوشت: الان یادم افتاد که چنین شعر و آهنگی هم هست و بس گریه ناک است و البته موقع نوشتن این تمنا اصلاْ یادش نبودم که هست و خواستم تاکیدی کنم که خواستنم ربطی به این شعر ندارد:
صدایم کن، تا امان یابد، عابری خسته، در شب باران
صدایم کن تا ببالم من، در سحرگاهان، با سپیداران
از آن سوی خورشید، از آن سمت دریا ،صدایم کن، صدایم کن،صدایم کن
سکوت سرخ شقایقها را در این ویرانی تو میدانی
غم پنهان نگاه ما را در این حیرانی تو میخوانی
تو لبخند صبحی، پس از شام یلدا، از این تیرگی ها، رهایم کن
صدایم کن، صدایم کن، صدایم کن....
* بعداْ تر تر نوشت: عجب مسخره دل نازک شده ام من! با نوشتن اینها های های گریه کردم! وای که اگر آهنگش را بشنوم!
* بعداْ ترین نوشت یا گزارش لحظه به لحظه! حین نوشتن شعرهای سطر بالا اشکم در اومد و چون کسی نبود یک کمی گریه کهردم و پاک کردم و با چشمهایی که کمی قرمز و بی حال بود مشغول کار شدم. بعد یک دفعه چشمم از پنجره بیرون افتاد و دیدم ماشین رئیس بزرگ جلوی در روشن و آماده است و یک لحظه ژیش خودم فکر کردم که چه حالی میده اگر الان در اتاق رو باز کنه و من رو با این چشمهای خمار در حال بسته بندی و کدزدن نمونه ها ببینه. هنوز فکرم تموم نشده بود و حبابش از بالای سرم پاک نشده بود که در اتاق رو باز کرد و سراغ کارهاش رو گرفت! نمیشد یک چیز دیگه به دلم می افتاد و چیز دیگه ای از خدا میخواستم؟!!
( دیدید توی این کارتونها و نقاشیها وقتی یک نفر داره فکر میکنه بالای سرش یک حباب میکشن و توش فکر یا حرفش رو مینویسن؟! منظور من این بود که هنوز اون حبابه بالای سرم بود و تموم نشده بود! بد نیست گاهی یک کمی فانتزی فکر کنم!!)
من خوبم. خیلی خیلی خیلی کار دارم. هر شب بعد از ۹ میرسم خونه. تازه فردا جمعه هم باید برم نمایشگاه و نیستم. اگر فرصتی دست بده همه رو از ریدر میخونم ولی نمیتونم کامنت بذارم. موفق باشید. ممنون که جویای احوال هستید. خانوم خونه ببخشید که به این زودیها نمیتونم به قولم عمل کنم و بریم هایپر.
بعد از مدتها شنیدن و دوست داشتن این آهنگ تازه فهمیدم که اونجایی که نمیفهمیدم چی میگه شفتالو فروشه.
خم ابرو ما رو کشت و
خال هندو ما رو کشت
حالا شفتالو فروش سر چارسو ما رو کشت....
!!!!
بعداْ نوشت: من با صدای سی ما بی نا شنیدم.
آخ که بعد از یک روز وحشتناک که کلی کار داشتی و از خستگی داری میمیری و به رئیست قول دادی گزارشی رو امشب آماده کنی و فردا هم قراره از کله سحر بری کارخونه و نمیتونی کار رو نیمه تمام بذاری و بگی که فردا صبح یک ساعت زودتر میام و خوشحالی که لااقل این موقع شب رفت وآمد نیست و تمرکز داری و میتونی اون گزارش فنی رو آماده کنی و فقط دلت میخواد عقربه ها کندتر بچرخه که تو به کارت برسی..... بعد یک دفعه رئیس بزرگ روی موبایل بهت زنگ میزنه و عذرخواهی میکنه که این موقع شب بهت زنگ زده و تو بهش میگی من هنوز دفترم
و میفهمه که تو عجب کارمند نمونه ای هستی..... وای چقدر میچسبه و همه خستگیت یک جا در میره![]()
*کارمند نمونه (بدون کسره و پشت سرهم بخونید!)، کارمند یکم، کارمند دوم و عناوین مشابه برای دسته بندی انواع کارمندها به کار میرن. آخه از نظر مدیر عامل جای قبلیمون کارمند بدترین فحشی بود که می شد به یک کارشناس داد![]()
بعداْ نوشت: چند دقیقه بعدش نگهبان شرکت بهم زنگ زد و گفت که میخواسته حالم رو بپرسه!! گفتم خوبم و دارم وسایلم رو جمع میکنم که برم. وقتی میرفتم به جز اون دو تا گربه ای که یک گوشه داشتند بازی میکردند و اتاقک نگهبانی هیچ کس هیچ کس توی شرکت نبود. نگهبان قفل در رو باز کرد و جلوی در ایستاد تا من سوار ماشین بشم و خیالش راحت بشه و برگرده داخل. رکورد آخرین خروج رو دیشب زدم! البته نه به خاطر این که من دیر رفتم، چون مابقی زودتر از همیشه رفته بودند!
امروز دقیقاْ صد روز گذشته. هرچند که از این احکام متنفرم، اما بالاخره محکومیم به رعایت. در همین راستا و با توجه به این که اخیراْ دور و برم به شدت باور کرده ام که عموماْ سیب سرخ نصیب دست چلاق می شود از همین جا اعلام میکنم:
یک عدد سیب سرخ موجود است! به یک دست چلاق نیازمندیم!!!!!!
* واقعیت این است که به هیچ دست چلاق یا غیر چلاقی نه احتیاج دارم و نه تمایل. غرض تنها خندیدن بود و نوشتن آن چه که هفته پیش به دوستان وعده داده بودم. باور کنید که میخواهم سیب سرخ رها باقی بمانم!
خوندن کامنت یک دوست باعث شد که این پست رو بنویسم: